نا امید بیدم
لعنتی این نا امیدی عجب زوری داره ! بیخود نبود که اینقدر سفارش می کرد مواظبش باشم ، برادر مرگه .
همین دیشب ، یکدفعه از راه رسید و خفتم رو چسبید . یه طوری هم بود که زیر دستهاش شل شده بودم ، هیچ کاری نمی کردم و با خونسردی گلوم رو فشار می داد .
زورکی یه نگاه تو آینه انداختم . صورتی شده بودم ! . تو همون آینه بود که یادم به باقی حرفاش افتاد : احتیاط کن ، بالاخره میاد سراغت . اومد… نترس … یواش دو طرف کمرش رو قلقلک بده ، رهات می کنه میره .
نگاهش کردم ، هیچ حیا نمی کرد ، همینطور گلوی مبارک ما رو فشار می داد ! . یواش…یواش… دو طرف کمرشو قلقلک دادم … . راست گفته بود ! دستهاش شل شد . با اون همه زور بازو و جلال و جبروتش ، قلقلکی بود ، دو تا اشاره متواریش کرد(زورو حال می کنی)
.