« you »

خواهم رفت …

صبح یکروز من از پیش خودم خواهم رفت
بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت

میروم تا در میخانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود

ساقیا در بدنم نیست توان جام بده
گور بابای غم هر دو جهان جام بده

برود هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید!! به من الکلی عادت بکند

         نظر دهید



نظرات بسته شده‌اند