نفرت
دزدی از اینجا:
چقدر تنفر می سوزاند
پاهایم را به زمین می کوبم
مشت بر دیوار می زنم
عاقبت خنجر خشمم را در سینه اش فرو خواهم کرد
خش خش نفس هایش…
و خرد شدن استخوان هایش را …
لذت می برم
با تمام ذرات وجودم
حتی تصورش … آه …. تصورش … می کیفد
نازنینم تو خوب می دانی
نفرین بر او که تو را از من گرفت
زمان آن رسیده است
که دریای خون جاری شود
و من سرچشمه اش را می آفرینم
جام شراب را خالی کنید
تشنه ی خون اویم