« تابستون…المانته…ریدم تو میرزاپور! »

نفرت

دزدی از اینجا:
چقدر تنفر می سوزاند
پاهایم را به زمین می کوبم

مشت بر دیوار می زنم

عاقبت خنجر خشمم را در سینه اش فرو خواهم کرد

خش خش نفس هایش…

و خرد شدن استخوان هایش را …

لذت می برم

با تمام ذرات وجودم

حتی تصورش … آه …. تصورش … می کیفد

نازنینم تو خوب می دانی

نفرین بر او که تو را از من گرفت

زمان آن رسیده است

که دریای خون جاری شود

و من سرچشمه اش را می آفرینم

جام شراب را خالی کنید

تشنه ی خون اویم

 

 

         نظر دهید



نظرات بسته شده‌اند