نا شاد است این شهر
شهری بی بخار
جمعه هایی بی روح و دلگیر
زیر خورشید عبوس و هوای زیاد از حد دلگرم
شهری با مردمی مانده در افکار ۳ دهه پیش
البت شهر که نیست ، دهات بهتر است
.
چه حالی میده تو بوفه دانشگاه بشینی و همینطوری هر کدوم از دوستات که میان یه چیزی بگیرن بیارن واست :دی
دست جمیل و مصطفی و مهدی واسه ۳ تا بستنی امروز مرسی .
هان حسین بازم می گم لینکولن نمیمیره … کریستینا هم می خواد سیلا رو بفروشه با هندیا .
شیطونه میگه یک یکی زنگ بزن به هم contactها و همشون بیدار کن :-” .
.
چند شبیست می اید .
تو ادد لیستمون جلو ایدیش نوشته “سکوت”
با بودنش ذوق می کنیم .
ولی ناراحت شده ازمون .
از چه ؟ چرا ؟ ایا ؟
نمی دانیم !!!
کاش می بخشید .
طارمه :
اردیبهشت ۸, ۱۳۸۸ @ ۵:۲۳ ق.ظ
باشه.
محمود :
اردیبهشت ۸, ۱۳۸۸ @ ۷:۵۱ ق.ظ
لینکولن نمیمیره … کریستینا هم می خواد سیلا رو بفروشه با هندیا . حرف مو هم همینن:D
رضا ( عبدو ) :
اردیبهشت ۸, ۱۳۸۸ @ ۸:۰۷ ق.ظ
سلام .
. نوش جونت
مو هم بستنی میخام
با سطر اولت شدیدا موفقم
فاطمه :
اردیبهشت ۸, ۱۳۸۸ @ ۹:۴۲ ق.ظ
اگه منظورت جمیل همی جمیل خومون چه کارا که نمیکنه.واخ واخ
ها کی کیو می کشه . چی شده آیا ؟
منننننننننننننننننننننن لاست می خواممممممممم .
هادی :
اردیبهشت ۸, ۱۳۸۸ @ ۹:۵۲ ق.ظ
ای میری دانشگاه
پویاپ :
اردیبهشت ۸, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۴۳ ق.ظ
من از برگشت به بوشهر سخت پشیمونم …
بچه های نسل سوسیس و کالباس :
اردیبهشت ۸, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۵۷ ق.ظ
۸O
مریم خانومی :
اردیبهشت ۸, ۱۳۸۸ @ ۵:۱۴ ب.ظ
دلتم بخواد ! هر چقدر هم که بد باشه شهرمونه دوستش داریم !
نرگس :
اردیبهشت ۹, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۳۹ ق.ظ
بوی خون میشنوم !
دلت دعوا می خواد ؟!
نرگس Reply:
اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۹ ق.ظ
بوی خون میشنوم !
دلت دعوا می خواد ؟! :دی
mohammad Reply:
اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۸ at ۱:۴۲ ب.ظ
بوی خون شنیدنی نیست :دی
مینا_(روزبارونی) :
اردیبهشت ۱۱, ۱۳۸۸ @ ۱:۱۱ ق.ظ
حرفت به فکر انداختم :
فکرشو که کردم دیدم اااااااااااااااااااااااااااااااا من خیلی وقته بستنی دعوت کسی نبودم و فقط دعوت کردم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه کجایی جوانی که یادت به خیر
مینا_(روزبارونی) :
اردیبهشت ۱۱, ۱۳۸۸ @ ۱:۱۱ ق.ظ
به روزم