همه به تو معتمدن و خود به خود بی اعتماد
عصر – ساعت ۷ – شرکت
در حالا خوندن درس بتن بری امتحان
طرفای ساعت ۹٫۳۰ ، نگاه صفحه میکنم ببینم چقد رفتم جلو
باز می خونم و
بعد ۱۵ دقه باز نگاه صفحه می کنم و یه کم گیج میشم که شماره صفحه تکراریه
بر میگردم عقب و صفحه ها رو چک می کنم میبینم ۲ صفحه رو ۳ تا ازش دارم و
اون ۲ صفحه رو تو این ۱۵ دقه ۳ بار خوندم و متوجه نشدم که تکراریه و تازگی داشته واسم
.
یه کم به خوندنم و خودم امیدوار میشم که حتما اینایی که می خونم تا ۲ روز دیگه یادم میمونه و جزوه رو میبندمش و میرم پیش امین و حامد تو اتاق اونوری که دارن احتمالات میخونن میشینم و هر از گاهی می خندیم
.
زنگ زده با خنده میگه :
نکبت این کمربندت چی جوری باز میشه .
دارم تو خودم میرینم .
نکبت چوریه این .
از نوک زدن گذشتااا … چوریییه این .
نکبت … :دی
بعد از باز شدن باز با خنده میگه :
دیگه کار داشت به قیچی کردن کمربند میرسیدا
.
و ما میخندیم همچنان
)
۱ :
Uploaded by mohammad.gashmardi on 27 Dec 08, 12.35PM IRST.
.
&
.
2 :
فردا هم یک عدد از مو وزوزیا قراره ۱ سانت به موهای وزوزیش و عمرش اضاف شه ![]()
تولد این دنیا ِ خانم مبارک
ایشالله تولد ۷۰ سالگیت :دی
شیرینا رو هم خاستی ادرس بدم بفرست :دی
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||