بایگانی برای فروردین, ۱۳۸۹

بعضی از ادمها رو هم باید کرد
اون هم نه به روش عشق بازی
بلکه به روش گایش .

         نظرات (۱۲)

تولدانه – نون میم

ناگهان چه زود گذشت
۳-۴ سال است که بهترین دوست ، ابجی هستی برایم
ساعت ۳٫۳۰ هم تولدته و باز  بزرگتر میشی ابجی جان
امسال هم سالی نِکو با موهای وزوزی تر :D داشته باشی
تولدت موبارکا باشه

         نظرات (۱۴)

من در تاریخ

آفتاب امروز هم غروب کرد. هر روز از پشت سرم می آید و از جلوی رویم می رود. چقدر آسان است گفتن این هر روز. این هر روزی که چند قرن شده است. چند قرن…
از همان روزهایی که جوان بودم و آن ماهیگیر پیر هر روز از تک و توک خانه های روستا می آمد و تور می انداخت و ماهی می گرفت و من برایش سکوی استراحتی بودم. استراحتی که کنارش پیرمرد برایم می خواند. یک روز شاد و یک روز غمگین. یک روز از آمدن یکی به کنارش و یکی روز از رفتن کسی از کنارش.
سال ها سکوت بود در آن دیار و آن پیرمرد بود و من. شلوغی ها از آنجا آمد که عده ای آمدند و کشتی هایی بزرگتر ساختند. می گفتند نادرشاه است که دستور داده از مازندران بیایند و آن کشتی ها را بسازند. می گفتند در پی رونق آنجا هستند. می خواهند در کنار رونق آنجا، ارتش دریایی خودشان را بسازند. روزها از پی هم می آمدند و آن سکوت را روز به روز به یغما می بردند. پیرمرد کمتر سراغم را می گرفت و آخر هم دیگر نیامد. به جایش من بودم مردمی که بی اعتنا به من می رفتند و می آمدند. دیری نگذشت که جاه و جلال آن کشتی ها رفتند و سال ها می دیدمشان که در دل دریا چگونه رخت چوبی از تن بر می آوردند و می رفتند. مثل نادرشاهی که می گفتند عمرش کفاف نداد. روستایی دیگر نبود و حالا روستا شده بود بندر نادریه.
وای از آن روزهایی که می گفتند زندی ها آمده اند و شیراز، پایتخت جایی به اسم ایران است. چه می دانم شیراز کجاست و ایران کجا بود. من اینجا بودم. تنها. کنار روستایی که سکوت و آفتاب دل انگیزش مرا تا اوج آسمان ها می برد.
زندی ها آمدند و خانه ها برافراشته شدند. خانه های قدیمی رفت و خانه های بزرگ آمدند. حالا بچه ها مهمان من بودند و آن کارگرانی که هر روز کشتی هایشان پهلو می گرفت و هر کدام چیزی به این دیار می آوردند. خانه هایشان را با همان چیزهایی که می آوردند می ساختند. خودشان می گفتند چندل است. پیش های نخل را می کندند و استفاده می کردند. دردآورترین صحنه ها از آن روز بود که خانواده مرا از من می گرفتند. تکه تکه می کردند و می بردند. تکه تکه روی هم میچیدند و خانه هایشان را بالا می بردند. برج و بارو های بندر بالا رفتند و حصار زدند و همه جا را با دیوار جدا کردند. حکمرانان آمدند و آنقدر آنجا شلوغ شد که خارجی ها هم آمدند و ساکن شدند.
دلم می گرفت از این آدمها و کارهایشان. جاه طلبی هایشان انگار مرزی ندارد. نمی دانستم چرا آن روستای صاف و ساده و دل انگیز را با این شهر عوض کردند. مگر آن سادگی را چه می شد؟
همان روزها بودند که می آمدند و می رفتند. اینبار پیرمردی نبود که بیاید. حالا انبوده آدمها و بچه هایی بودند که می آمدند و می رفتند. ساحل زیبای آنجا کم کم نازیبا می شد و من نیز فرسوده تر. آفتاب میهمان همیشگی نگاه من بود.
نمی دانم چه شد که روزگار روی دیگر خود را نشان داد. طمع و حرص و جاه طلبی آدم ها، روزگار صاف و ساده من را تیره کرد. ورق برگشت و ناگهان فوج فوج کشتی ها و آدم ها و وسایلشان که می گفتند سلاح است؛ بندر را فتح کردند. می گفتند جنگ شده است. آخر جنگ دیگر چیست؟
می گفتند انگلیس ها هستند. از اینجا حمله کرده اند. از جاهای دیگر هم روسها و آلمان ها هم آمده اند. همان ایران که اسمش را می آوردند؛ انگار در حال نابودی بود. بندر پر از خبرهای عجیب و غریب بود. خبرهایی که هر از گاهی در ساحل می پیچید. آن روزها تلخ بود. تلخ.
حمله بود و حمله. می گفتند کمی دورتر از بندر، تنگستانی ها و دشتی ها و دشتستانی ها ایستاده اند. انگار یکی به اسم رئیسعلی دلواری بیشتر ایستادگی می کرد و و موی دماغ این انگلیس ها شده بود. از عصبانیت های دائمی آنها میشد فهمید که بدجور شکست خورده اند در آن دورها. می گفتند همین انگلیس ها، همه را به خاک و خون کشیده اند. اینجا هم دست کمی از آنجا نداشت. فوج فوج انسان ها و سلاح هایشان می آمدند و می رفتند. ساحل انگار خونابه ای عظیم بود از خون بندری ها. آتش به دلم انداخته بودند آن روزها. هم نسلان آن پیرمرد را می کشتند و من اینجا خونابه هایشان را لمس می کردم.
خدا لعنتشان کند. قاجارها را می گویم که هیچ اختیاری از خود نداشتند. من چه می دانم که در آن ایران و تهران که حالا مد شده بود؛ چه خبر بود. فقط می دانستم بندری ها لعنتشان می کنند و همه چیز را از آنان می دانند.
سه بار لشکر ها آمدند و سه بار حمله شد. هر بار که سکوتی در بین می گرفت این مردم آرامش پیدا می کردند؛ باز لشکر می آمد و آرامش رخت بر می بست. سال های سیاه و نکبت باری بود که کم کم رفت. قاجارها رفتند. پهلوی ها و رضاخان آمد. نادریه شده بود بندر ابوشهر و حالا بوشهر.
بندر بوشهر. مرکز تجارت و رونق اقتصادی. مروارید گرانبهای خلیج فارس.
حالا ساحل شلوغ تر شده بود. وسایل عجیب و غریب که می گفتند ماشین است. مسیرهایی که جاده می نامیدنشان و خلاصه بساطی برای خودشان این آدمیان ساخته بودند. کنار ساحل را تمام این نیروهایی که می گفتند حکمرانند و نظامی گرفته بودند. عمارت امیریه و دریابیگی. آن دورترهای آن طرف چهار برج. کمی اینورتر همان انگلیسی ها برای خودشان خانه داشتند. آلمانها، فرانسوی ها و حتی روسها هم برای خودشان جایی داشتند چه میدانم دیگر چه بود. همین ها را هم از همین مردمی که با هم حرف میزند یاد گرفتم. آنقدر خانه ها سربرافراشته بودند که نمی دانم کدامشان را باید حفظ می کردم. نزدیک به هم و بلند بلند خانه ها را می ساختند. بعضی وقت ها از میان همان خانه ها نسیم خنکی می آمد. توی آن تابستان های گرم، آن نسیم خنک قلقلکم می داد.
دلم برای آن پیرمرد خیلی تنگ شده بود. نه سکوتی بود و نه آرامشی. شلوغی بود و بس. شبها تنها بودم و روزها مردم می آمدند و می رفتند. روزها مشتی پسرک های لباس بلند و کچل که مشتی بساط نوشتن زیر بغلشان بود؛ می آمدند و همه چیز را پرت می کردند گوشه ای و لخت می شدند و می رفتند دریا. خسته اشان که می شد می آمدند و بر پیکره سایده شده من و رفیقانم که چیزی دیگر نداشتیم؛ می نشستند و درباره همه چیز صحبت می کردند. انگار درس می خواندند. جایی به نام مدرسه سعادت. کچل های فضول، یکبار از مسابقه زردابه هایشان در امان نماندم. خدا را شکر که آب این خلیج فارس بود؛ وگرنه سالها وجودم از این زردابه هایشان منور می ماند.
کم کم اتفاقاتی در شهر می افتاد. شهر شلوغ شده بود. شب ها شهر عجیب بود. صدای آشنای تیر بود که دوباره به گوش می رسید. ترس وجودم را گرفته بود. نکند باز حمله شده؟
اما هیچ نیرویی نیامده بود به ساحل. پس چه شده؟
شب ها رعب انگیز بود. صدای وحشتناک تیر در سکوت شب زوزه می کشید. صداهای عجیب و غریبی می آمد. یک شب صدای گام ها و نفس های تند تند یکی که از نزدیک ساحل رد می شد و بعد آن صدای گام های سخت و فریاد های ایست و آخر همان صدای ترسناک تیر و سکوت رعب انگیز ساحل و موج ها بود و صدایی که می گفت پدر سوخته احمق. علیه اعلیحضرت می ایستی؟
وحشتناک بود این صداها. آخر چه شده بود؟
کم کم فهمیدم که همان ایران و تهران شلوغ است. همه شهرها شلوغ شده است و مردم از چیزهایی ناراضی. از لابه لای پچ پچ هایشان در کنار ساحل می فهمیدم.
یک روز ریختند به خیابان ها و هلهله کردند که انقلاب کردیم و پیروز شدیم. شاد بودند از مبارزات و رفت و آمدهایشان. شلوغ بود همه جا. می رفتند و می آمدند و شب ها باز هم صدای تیر می آمد.
کم کم همه چیز عادی شد. شلوغی ها خوابید و مردم دوباره به زندگی برگشتند. ساحل شلوغ شد. بچه ها آمدند. مردم می آمدند و می رفتند.
آرامش به کامم شیرین نشده بود که به یکباره یک روز وحشتناک شروع شد. صدای جیغ و فریاد بود که از ساحل نشینان می آمد. خانه هایشان پشت سر هم خراب می شد. صداهای عجیب و غریب و وحشتناکی می آمد. پرنده هایی در آسمان می آمدند و همه خانه ها را خراب می کردند. مردم فریاد می زند که موشک ها آمدند. گریه ها شروع شد. ویرانی شروع شد. خونابه ها به راه افتاد. انگار این بندری ها نباید یک روز خوش را ببینند. هر روز یک اتفاق. هر بار یک بلا. خدایا مگر این حرص و طمع این آدمها چیست که اینقدر به جان یکدیگر می افتند؟ مگر این بچه ها چه گناهی کرده اند که باید بمیرند؟
خرابی ها شروع شد. یعضی از بندری ها که آواره بودند؛ بار سفر بستند و از شهر رفتند. شهر آرامش نداشت. هیچ چیز مثل آن صدای وحشتناک دیواننه کننده نبود که همیشه قبل از آمدن موشک ها می آمد. آن صدا مساوی بود با ویرانی، گریه، خون، درد و اندوه.
هنوز چند صباحی نگذشته بود که آب های اطرافم را سیاه دیدم. شوری همیشگی را نداشت. بوی بدی میداد. رنگ آن سیاه شده بود و وحشتناک بود. روز به روز بدتر می شد. نمی دانستم از چیست. شب ها از آن دورها چیزهای روشنی پیدا بود و روزها سیاهی وحشتناکی از همانجا به آسمان می رفت. می گفتند نفت است. خارگ را زده اند و نفت به خلیج فارس سرازیر شده است. ماهی ها مردند. سیاهی و تباهی نفت همه جا را گرفت و همه همنوعانم را سیاه کرد.
هشت سال سیاه را گذراندم تا باز هلهله این مردم بلند شد که تمام شد. هشت سال.
خدایا اینهمه عمر کردم و هیچ زجری بالاتر از این هشت سال برای من و این بندری ها نبود. هشت سال فرسایشی. بدتر از آن جنگ های قاجار بود این هشت سال.
این نفت لعنتی هم تمامی نداشت. سال ها گذشت تا کم کم آب زلال خلیج فارس را دوباره دیدم. دوباره دریا شد همان دریا. زندگی برگشت. مردم آمدند و با ساحل نشینی آشتی کردند. شلوغی ها شروع شد. کم کم آنقدر کنار ساحل شلوغ شد که جایی برای همه نبود. ماهیگیرها هم بودند. اما اینها کجا و آن پیرمرد کجا.
هیچ ابهتی دیگر ندارم. همه آن جاه و جلالی را که داشته ام؛ این سالها و این آب شسته و با خود برده. آن روزها سکوی راحتی برای پیرمرد بودم و حالا هیچ جایی ندارم. حالا آنقدر کوچک شده ام که میان بزرگترهای خودم مخفی شده ام تا بمانم.
امروز نزدیک غروب، نمی دانم چه شد. یکباره دیدم در آسمانم. یکی آمده بود و مرا با خود می برد. ترس تمام وجودم را گرفته بود. حس می کردم که لحظه آخر عمرم شده است. همه چیز تمام شد. تمام این سال های وجودی ام رفت.
مرا گذاشت کنار آب. خودش رفت کمی دورتر و با یک چیزی بهم نگاه کرد. صدایی آمد و نگاهش خیره ماند به آن. کمی چرخید. دوباره صدا و دوباره نگاه. نشست و دوباره صدا. نگاهی کرد و لبخندی زد و رفت.
تنها ماندم در کنار ساحلی که همیشه در جوارش بوده ام. تنهای تنها. دریا آرام است و موج هایش ریز. خورشید غروب کرده و یک شب دیگر در راه است و بعد آن دیگر هیچ. تجربه این سال ها می گوید که امشب خواهم مرد. امشب زیر ماسه های همین دیار دفن خواهم شد. آب کم کم بالا می آید و هر موج اندکی ماسی را به کناره هایم می آورد. من به آخرین ساعات عمر خود رسیده ام.
از آن دورها انگار چیزی می بینم.
پیرمرد با آن تورش دارد به استقبالم می آید…

         نظرات (۸)

آخرین نظرات

  • میلاد: خوبن که اینجا باز فعال شده...
  • پویا پ: سلام ممد .. چه کردی می؟...
  • فاطمه: خوشحالم که برگشتت همراه با تولدت ...
  • طارمه: تولد مبارک...
  • مینا(روزبارونی): سلام شعر قشنگی بود . به روزم خوشح...
  • یوسف: :)...
  • ساناز: کُشت ما را غم بی همنفسی// به نظرم " ...
  • رقیه: خیلی شعر قشنگی بود...
  • hamed: با تشکر از برنامه خوبتون...
  • فاطمه: لایکههههههههههههه خیلی هم لایک...
مارس 2010
ش ی د س چ پ ج
« Feb   Apr »
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

ابزارها

آخرین مطالب

دسته‌بندی‌ها