<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزنوشتهای محمد گشمردی</title>
	<atom:link href="http://mohammad.gashmardi.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mohammad.gashmardi.com</link>
	<description>روزنوشتهای محمد گشمردی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 10 Mar 2010 22:26:10 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<image>
<link>http://mohammad.gashmardi.com</link>
<url>http://mohammad.gashmardi.com/blog/wp-content/mbp-favicon/Copy of IMG_56.jpg</url>
<title>روزنوشتهای محمد گشمردی</title>
</image>
		<item>
		<title>تولدانه &#8211; نون میم</title>
		<link>http://mohammad.gashmardi.com/1388/12/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://mohammad.gashmardi.com/1388/12/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 10 Mar 2010 22:23:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohammad</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mohammad.gashmardi.com/?p=1216</guid>
		<description><![CDATA[ناگهان چه زود گذشت
۳-۴ سال است که بهترین دوست ، ابجی هستی برایم
ساعت ۳٫۳۰ هم تولدته و باز  بزرگتر میشی ابجی جان
امسال هم سالی نِکو با موهای وزوزی تر   داشته باشی
تولدت موبارکا باشه

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ناگهان چه زود گذشت<br />
۳-۴ سال است که بهترین دوست ، ابجی هستی برایم<br />
ساعت ۳٫۳۰ هم تولدته و باز  بزرگتر میشی ابجی جان<br />
امسال هم سالی نِکو با موهای وزوزی تر <img src='http://mohammad.gashmardi.com/blog/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' />  داشته باشی<br />
تولدت موبارکا باشه</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="تولدانه" src="http://gashmardi.com/mohammadooh/flower-abji.jpg" alt="" width="336" height="336" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mohammad.gashmardi.com/1388/12/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%d9%86-%d9%85%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من در تاریخ</title>
		<link>http://mohammad.gashmardi.com/1388/12/m/</link>
		<comments>http://mohammad.gashmardi.com/1388/12/m/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Mar 2010 13:44:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohammad</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mohammad.gashmardi.com/?p=1211</guid>
		<description><![CDATA[آفتاب امروز هم غروب کرد. هر روز از پشت سرم می آید و از جلوی رویم می رود. چقدر آسان است گفتن این هر روز. این هر روزی که چند قرن شده است. چند قرن&#8230;
از همان روزهایی که جوان بودم و آن ماهیگیر پیر هر روز از تک و توک خانه های روستا می آمد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آفتاب امروز هم غروب کرد. هر روز از پشت سرم می آید و از جلوی رویم می رود. چقدر آسان است گفتن این هر روز. این هر روزی که چند قرن شده است. چند قرن&#8230;<br />
از همان روزهایی که جوان بودم و آن ماهیگیر پیر هر روز از تک و توک خانه های روستا می آمد و تور می انداخت و ماهی می گرفت و من برایش سکوی استراحتی بودم. استراحتی که کنارش پیرمرد برایم می خواند. یک روز شاد و یک روز غمگین. یک روز از آمدن یکی به کنارش و یکی روز از رفتن کسی از کنارش.<br />
سال ها سکوت بود در آن دیار و آن پیرمرد بود و من. شلوغی ها از آنجا آمد که عده ای آمدند و کشتی هایی بزرگتر ساختند. می گفتند نادرشاه است که دستور داده از مازندران بیایند و آن کشتی ها را بسازند. می گفتند در پی رونق آنجا هستند. می خواهند در کنار رونق آنجا، ارتش دریایی خودشان را بسازند. روزها از پی هم می آمدند و آن سکوت را روز به روز به یغما می بردند. پیرمرد کمتر سراغم را می گرفت و آخر هم دیگر نیامد. به جایش من بودم مردمی که بی اعتنا به من می رفتند و می آمدند. دیری نگذشت که جاه و جلال آن کشتی ها رفتند و سال ها می دیدمشان که در دل دریا چگونه رخت چوبی از تن بر می آوردند و می رفتند. مثل نادرشاهی که می گفتند عمرش کفاف نداد. روستایی دیگر نبود و حالا روستا شده بود بندر نادریه.<br />
وای از آن روزهایی که می گفتند زندی ها آمده اند و شیراز، پایتخت جایی به اسم ایران است. چه می دانم شیراز کجاست و ایران کجا بود. من اینجا بودم. تنها. کنار روستایی که سکوت و آفتاب دل انگیزش مرا تا اوج آسمان ها می برد.<br />
زندی ها آمدند و خانه ها برافراشته شدند. خانه های قدیمی رفت و خانه های بزرگ آمدند. حالا بچه ها مهمان من بودند و آن کارگرانی که هر روز کشتی هایشان پهلو می گرفت و هر کدام چیزی به این دیار می آوردند. خانه هایشان را با همان چیزهایی که می آوردند می ساختند. خودشان می گفتند چندل است. پیش های نخل را می کندند و استفاده می کردند. دردآورترین صحنه ها از آن روز بود که خانواده مرا از من می گرفتند. تکه تکه می کردند و می بردند. تکه تکه روی هم میچیدند و خانه هایشان را بالا می بردند. برج و بارو های بندر بالا رفتند و حصار زدند و همه جا را با دیوار جدا کردند. حکمرانان آمدند و آنقدر آنجا شلوغ شد که خارجی ها هم آمدند و ساکن شدند.<br />
دلم می گرفت از این آدمها و کارهایشان. جاه طلبی هایشان انگار مرزی ندارد. نمی دانستم چرا آن روستای صاف و ساده و دل انگیز را با این شهر عوض کردند. مگر آن سادگی را چه می شد؟<br />
همان روزها بودند که می آمدند و می رفتند. اینبار پیرمردی نبود که بیاید. حالا انبوده آدمها و بچه هایی بودند که می آمدند و می رفتند. ساحل زیبای آنجا کم کم نازیبا می شد و من نیز فرسوده تر. آفتاب میهمان همیشگی نگاه من بود.<br />
نمی دانم چه شد که روزگار روی دیگر خود را نشان داد. طمع و حرص و جاه طلبی آدم ها، روزگار صاف و ساده من را تیره کرد. ورق برگشت و ناگهان فوج فوج کشتی ها و آدم ها و وسایلشان که می گفتند سلاح است؛ بندر را فتح کردند. می گفتند جنگ شده است. آخر جنگ دیگر چیست؟<br />
می گفتند انگلیس ها هستند. از اینجا حمله کرده اند. از جاهای دیگر هم روسها و آلمان ها هم آمده اند. همان ایران که اسمش را می آوردند؛ انگار در حال نابودی بود. بندر پر از خبرهای عجیب و غریب بود. خبرهایی که هر از گاهی در ساحل می پیچید. آن روزها تلخ بود. تلخ.<br />
حمله بود و حمله. می گفتند کمی دورتر از بندر، تنگستانی ها و دشتی ها و دشتستانی ها ایستاده اند. انگار یکی به اسم رئیسعلی دلواری بیشتر ایستادگی می کرد و و موی دماغ این انگلیس ها شده بود. از عصبانیت های دائمی آنها میشد فهمید که بدجور شکست خورده اند در آن دورها. می گفتند همین انگلیس ها، همه را به خاک و خون کشیده اند. اینجا هم دست کمی از آنجا نداشت. فوج فوج انسان ها و سلاح هایشان می آمدند و می رفتند. ساحل انگار خونابه ای عظیم بود از خون بندری ها. آتش به دلم انداخته بودند آن روزها. هم نسلان آن پیرمرد را می کشتند و من اینجا خونابه هایشان را لمس می کردم.<br />
خدا لعنتشان کند. قاجارها را می گویم که هیچ اختیاری از خود نداشتند. من چه می دانم که در آن ایران و تهران که حالا مد شده بود؛ چه خبر بود. فقط می دانستم بندری ها لعنتشان می کنند و همه چیز را از آنان می دانند.<br />
سه بار لشکر ها آمدند و سه بار حمله شد. هر بار که سکوتی در بین می گرفت این مردم آرامش پیدا می کردند؛ باز لشکر می آمد و آرامش رخت بر می بست. سال های سیاه و نکبت باری بود که کم کم رفت. قاجارها رفتند. پهلوی ها و رضاخان آمد. نادریه شده بود بندر ابوشهر و حالا بوشهر.<br />
بندر بوشهر. مرکز تجارت و رونق اقتصادی. مروارید گرانبهای خلیج فارس.<br />
حالا ساحل شلوغ تر شده بود. وسایل عجیب و غریب که می گفتند ماشین است. مسیرهایی که جاده می نامیدنشان و خلاصه بساطی برای خودشان این آدمیان ساخته بودند. کنار ساحل را تمام این نیروهایی که می گفتند حکمرانند و نظامی گرفته بودند. عمارت امیریه و دریابیگی. آن دورترهای آن طرف چهار برج. کمی اینورتر همان انگلیسی ها برای خودشان خانه داشتند. آلمانها، فرانسوی ها و حتی روسها هم برای خودشان جایی داشتند چه میدانم دیگر چه بود. همین ها را هم از همین مردمی که با هم حرف میزند یاد گرفتم. آنقدر خانه ها سربرافراشته بودند که نمی دانم کدامشان را باید حفظ می کردم. نزدیک به هم و بلند بلند خانه ها را می ساختند. بعضی وقت ها از میان همان خانه ها نسیم خنکی می آمد. توی آن تابستان های گرم، آن نسیم خنک قلقلکم می داد.<br />
دلم برای آن پیرمرد خیلی تنگ شده بود. نه سکوتی بود و نه آرامشی. شلوغی بود و بس. شبها تنها بودم و روزها مردم می آمدند و می رفتند. روزها مشتی پسرک های لباس بلند و کچل که مشتی بساط نوشتن زیر بغلشان بود؛ می آمدند و همه چیز را پرت می کردند گوشه ای و لخت می شدند و می رفتند دریا. خسته اشان که می شد می آمدند و بر پیکره سایده شده من و رفیقانم که چیزی دیگر نداشتیم؛ می نشستند و درباره همه چیز صحبت می کردند. انگار درس می خواندند. جایی به نام مدرسه سعادت. کچل های فضول، یکبار از مسابقه زردابه هایشان در امان نماندم. خدا را شکر که آب این خلیج فارس بود؛ وگرنه سالها وجودم از این زردابه هایشان منور می ماند.<br />
کم کم اتفاقاتی در شهر می افتاد. شهر شلوغ شده بود. شب ها شهر عجیب بود. صدای آشنای تیر بود که دوباره به گوش می رسید. ترس وجودم را گرفته بود. نکند باز حمله شده؟<br />
اما هیچ نیرویی نیامده بود به ساحل. پس چه شده؟<br />
شب ها رعب انگیز بود. صدای وحشتناک تیر در سکوت شب زوزه می کشید. صداهای عجیب و غریبی می آمد. یک شب صدای گام ها و نفس های تند تند یکی که از نزدیک ساحل رد می شد و بعد آن صدای گام های سخت و فریاد های ایست و آخر همان صدای ترسناک تیر و سکوت رعب انگیز ساحل و موج ها بود و صدایی که می گفت پدر سوخته احمق. علیه اعلیحضرت می ایستی؟<br />
وحشتناک بود این صداها. آخر چه شده بود؟<br />
کم کم فهمیدم که همان ایران و تهران شلوغ است. همه شهرها شلوغ شده است و مردم از چیزهایی ناراضی. از لابه لای پچ پچ هایشان در کنار ساحل می فهمیدم.<br />
یک روز ریختند به خیابان ها و هلهله کردند که انقلاب کردیم و پیروز شدیم. شاد بودند از مبارزات و رفت و آمدهایشان. شلوغ بود همه جا. می رفتند و می آمدند و شب ها باز هم صدای تیر می آمد.<br />
کم کم همه چیز عادی شد. شلوغی ها خوابید و مردم دوباره به زندگی برگشتند. ساحل شلوغ شد. بچه ها آمدند. مردم می آمدند و می رفتند.<br />
آرامش به کامم شیرین نشده بود که به یکباره یک روز وحشتناک شروع شد. صدای جیغ و فریاد بود که از ساحل نشینان می آمد. خانه هایشان پشت سر هم خراب می شد. صداهای عجیب و غریب و وحشتناکی می آمد. پرنده هایی در آسمان می آمدند و همه خانه ها را خراب می کردند. مردم فریاد می زند که موشک ها آمدند. گریه ها شروع شد. ویرانی شروع شد. خونابه ها به راه افتاد. انگار این بندری ها نباید یک روز خوش را ببینند. هر روز یک اتفاق. هر بار یک بلا. خدایا مگر این حرص و طمع این آدمها چیست که اینقدر به جان یکدیگر می افتند؟ مگر این بچه ها چه گناهی کرده اند که باید بمیرند؟<br />
خرابی ها شروع شد. یعضی از بندری ها که آواره بودند؛ بار سفر بستند و از شهر رفتند. شهر آرامش نداشت. هیچ چیز مثل آن صدای وحشتناک دیواننه کننده نبود که همیشه قبل از آمدن موشک ها می آمد. آن صدا مساوی بود با ویرانی، گریه، خون، درد و اندوه.<br />
هنوز چند صباحی نگذشته بود که آب های اطرافم را سیاه دیدم. شوری همیشگی را نداشت. بوی بدی میداد. رنگ آن سیاه شده بود و وحشتناک بود. روز به روز بدتر می شد. نمی دانستم از چیست. شب ها از آن دورها چیزهای روشنی پیدا بود و روزها سیاهی وحشتناکی از همانجا به آسمان می رفت. می گفتند نفت است. خارگ را زده اند و نفت به خلیج فارس سرازیر شده است. ماهی ها مردند. سیاهی و تباهی نفت همه جا را گرفت و همه همنوعانم را سیاه کرد.<br />
هشت سال سیاه را گذراندم تا باز هلهله این مردم بلند شد که تمام شد. هشت سال.<br />
خدایا اینهمه عمر کردم و هیچ زجری بالاتر از این هشت سال برای من و این بندری ها نبود. هشت سال فرسایشی. بدتر از آن جنگ های قاجار بود این هشت سال.<br />
این نفت لعنتی هم تمامی نداشت. سال ها گذشت تا کم کم آب زلال خلیج فارس را دوباره دیدم. دوباره دریا شد همان دریا. زندگی برگشت. مردم آمدند و با ساحل نشینی آشتی کردند. شلوغی ها شروع شد. کم کم آنقدر کنار ساحل شلوغ شد که جایی برای همه نبود. ماهیگیرها هم بودند. اما اینها کجا و آن پیرمرد کجا.<br />
هیچ ابهتی دیگر ندارم. همه آن جاه و جلالی را که داشته ام؛ این سالها و این آب شسته و با خود برده. آن روزها سکوی راحتی برای پیرمرد بودم و حالا هیچ جایی ندارم. حالا آنقدر کوچک شده ام که میان بزرگترهای خودم مخفی شده ام تا بمانم.<br />
امروز نزدیک غروب، نمی دانم چه شد. یکباره دیدم در آسمانم. یکی آمده بود و مرا با خود می برد. ترس تمام وجودم را گرفته بود. حس می کردم که لحظه آخر عمرم شده است. همه چیز تمام شد. تمام این سال های وجودی ام رفت.<br />
مرا گذاشت کنار آب. خودش رفت کمی دورتر و با یک چیزی بهم نگاه کرد. صدایی آمد و نگاهش خیره ماند به آن. کمی چرخید. دوباره صدا و دوباره نگاه. نشست و دوباره صدا. نگاهی کرد و لبخندی زد و رفت.<br />
تنها ماندم در کنار ساحلی که همیشه در جوارش بوده ام. تنهای تنها. دریا آرام است و موج هایش ریز. خورشید غروب کرده و یک شب دیگر در راه است و بعد آن دیگر هیچ. تجربه این سال ها می گوید که امشب خواهم مرد. امشب زیر ماسه های همین دیار دفن خواهم شد. آب کم کم بالا می آید و هر موج اندکی ماسی را به کناره هایم می آورد. من به آخرین ساعات عمر خود رسیده ام.<br />
از آن دورها انگار چیزی می بینم.<br />
پیرمرد با آن تورش دارد به استقبالم می آید&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://gashmardi.com/mohammadooh/gh-darya.jpg"><img class="aligncenter" title="دریا" src="http://gashmardi.com/mohammadooh/gh-darya.jpg" alt="" width="378" height="283" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mohammad.gashmardi.com/1388/12/m/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://mohammad.gashmardi.com/1388/11/1199/</link>
		<comments>http://mohammad.gashmardi.com/1388/11/1199/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Feb 2010 17:49:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohammad</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mohammad.gashmardi.com/?p=1199</guid>
		<description><![CDATA[با ماشین
میرم که کوچه هایی که کار کردیم رو متر کنم
جا واس پارک نیست
پشتمم ماشین اومده
و جا واسه دنده عقب نیست
اخره کوچه هنرستان دخترونست
در هنرستان هم بازه
زنگ تفریحشونه و حیاط پر دختر
با ماشین میرم تو حیاط مدرسه
وسط حیاط یه ۲ دور میچرخم
و میخندیم
و میام بیرون و میرم
.
فک کنم فردا هم باید برم متر کنم که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><img style="border: 0pt none;" src="http://gashmardi.com/mohammadooh/honarestan.jpg" border="0" alt="" width="218" height="162" align="left" />با ماشین<br />
میرم که کوچه هایی که کار کردیم رو متر کنم<br />
جا واس پارک نیست<br />
پشتمم ماشین اومده<br />
و جا واسه دنده عقب نیست<br />
اخره کوچه هنرستان دخترونست<br />
در هنرستان هم بازه<br />
زنگ تفریحشونه و حیاط پر دختر<br />
با ماشین میرم تو حیاط مدرسه<br />
وسط حیاط یه ۲ دور میچرخم<br />
و میخندیم<br />
و میام بیرون و میرم</p>
<p>.</p>
<p>فک کنم فردا هم باید برم متر کنم که مطمین بشم دوباره<br />
همینطور پس فردا و پسین فرداها <img src='http://mohammad.gashmardi.com/blog/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>.<br />
<div class="note"><div class="dropshadow"><div class="noteclassic"><br />
این دوست ما هم نمود ما رو &#8230;  از سایت <a href="http://sayepardis.com/">سایه پردیس</a> هم دیدن فرمایید<br />
</div></div></div><br />
.<br />
<a href="http://www.bushehrblog.ir/bushehrday" target="_blank"><br />
<img src="http://bushehrblog.ir/boushehrday/bushehr.jpg" alt="مسابقه وبلاگ نویسی روز بوشهر" width="250" height="120" border="0" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mohammad.gashmardi.com/1388/11/1199/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://mohammad.gashmardi.com/1388/11/1190/</link>
		<comments>http://mohammad.gashmardi.com/1388/11/1190/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Feb 2010 15:16:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohammad</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mohammad.gashmardi.com/?p=1190</guid>
		<description><![CDATA[هر روز &#8211; سر کار &#8211; می نگریم
کوچولوهای دبستانی که میان بازی میکنن .
دختری که خسته راه میره .
پسر لباس مشکی پوش که طرفایی ۱۲ از مدرسه برمیگرده خونه .
مردی که صبح زود سگشو میاد دور میده .
پسر و دختری که تو اون کوچه قرار میزارن .
دختری ابی پوش که ۵ دقه بعد پسر مشکی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><img style="border: 0pt none;" src="http://gashmardi.com/mohammadooh/cry,gir.jpg" border="0" alt="" width="221" height="169" align="left" />هر روز &#8211; سر کار &#8211; می نگریم<br />
کوچولوهای دبستانی که میان بازی میکنن .<br />
دختری که خسته راه میره .<br />
پسر لباس مشکی پوش که طرفایی ۱۲ از مدرسه برمیگرده خونه .<br />
مردی که صبح زود سگشو میاد دور میده .<br />
پسر و دختری که تو اون کوچه قرار میزارن .<br />
دختری ابی پوش که ۵ دقه بعد پسر مشکی پوش رد میشه .<br />
و</p>
<p align="right">امروز &#8211; سر کار &#8211; می نگریم<br />
مثه همیشه&#8230; ولی <strong>نگران میشویم</strong> چون <strong>اون دختر ابی پوش امروز نیامد</strong> .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mohammad.gashmardi.com/1388/11/1190/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هیپ هیپ هوراااااا</title>
		<link>http://mohammad.gashmardi.com/1388/11/1181/</link>
		<comments>http://mohammad.gashmardi.com/1388/11/1181/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 13:51:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohammad</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mohammad.gashmardi.com/?p=1181</guid>
		<description><![CDATA[اووفیشششش
رفتیم چاکوتاهههه &#8230; چه خش بود . مخصوصا با سوسن ، ثریا ، سوگل ، ثمن ، سودابه ، سیما ، صغری ، سهیلا .
جوجه ها که صغرا سرویس کرد هی خام ِ من نیمیخورم من نیمیخورم .. همش منگه میداد
حکم هم خو با ثمن سوسکشون کردیم
تخته هم خو سوگل و ثمن که سوسک کردم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اووفیشششش<br />
رفتیم چاکوتاهههه &#8230; چه خش بود . مخصوصا با سوسن ، ثریا ، سوگل ، ثمن ، سودابه ، سیما ، صغری ، سهیلا .<br />
جوجه ها که صغرا سرویس کرد هی خام ِ من نیمیخورم من نیمیخورم .. همش منگه میداد<br />
حکم هم خو با ثمن سوسکشون کردیم<br />
تخته هم خو سوگل و ثمن که سوسک کردم و سودابه هم یه کم قد قد کرد فقط<br />
فوتبال هم که دیگر هیچ <img src='http://mohammad.gashmardi.com/blog/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /><br />
و اخر کار هم گرفتیم از این بازی دخترونه ها که توپ میندازن هوا و اسم میارن بازی کردیم &#8230; فقط سوسن بدبخت همش اسم اون و میوردن <img src='http://mohammad.gashmardi.com/blog/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' />  .. اصنم فک نکنین من برنده شدم <img src='http://mohammad.gashmardi.com/blog/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>هیپ هیپ هورا -  <span>January 29, 2010 &#8211; 18s<br />
</span></p>
<p><object classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" width="397" height="322" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="allowFullScreen" value="true" /><param name="allowscriptaccess" value="always" /><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/8bJ84sD0uvQ&amp;hl=en_US&amp;fs=1&amp;" /><param name="allowfullscreen" value="true" /><embed type="application/x-shockwave-flash" width="397" height="322" src="http://www.youtube.com/v/8bJ84sD0uvQ&amp;hl=en_US&amp;fs=1&amp;" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true"></embed></object></p>
<p>لینک در <a href="http://rapidshare.com/files/343386829/hip_hip_hura.3GP.html" target="_blank">rapidshare </a>- لینک در <a href="http://gashmardi.persiangig.com/hip%20hip%20hura.3GP" target="_blank">persiangig </a>- لینک در <a href="http://www.youtube.com/watch?v=8bJ84sD0uvQ" target="_blank">youtube </a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mohammad.gashmardi.com/1388/11/1181/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
<enclosure url="http://gashmardi.persiangig.com/hip%20hip%20hura.3GP" length="4696188" type="video/3gpp" />
		</item>
		<item>
		<title>برگرد</title>
		<link>http://mohammad.gashmardi.com/1388/10/%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://mohammad.gashmardi.com/1388/10/%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Jan 2010 22:49:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohammad</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mohammad.gashmardi.com/?p=1174</guid>
		<description><![CDATA[ای خدااا .. این چه وضعشه اخه
باید برگردی
من حالیم نمیشه &#8230;
۲ روز بی هوشی &#8230; ای خدااا
باید
باید برگردی
باید به هوش بیای
باید زودتر خوب شییی
برگرد &#8230;
.

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><img style="border: 0pt none;" src="http://gashmardi.com/mohammadooh/bargard.jpg" border="0" alt="" width="235" height="235" align="left" />ای خدااا .. این چه وضعشه اخه<br />
باید برگردی<br />
من حالیم نمیشه &#8230;<br />
۲ روز بی هوشی &#8230; ای خدااا<br />
باید<br />
باید برگردی<br />
باید به هوش بیای<br />
باید زودتر خوب شییی<br />
برگرد &#8230;</p>
<p align="right">.</p>
<p align="right">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mohammad.gashmardi.com/1388/10/%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://mohammad.gashmardi.com/1388/10/1169/</link>
		<comments>http://mohammad.gashmardi.com/1388/10/1169/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Jan 2010 20:45:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohammad</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mohammad.gashmardi.com/?p=1169</guid>
		<description><![CDATA[بزار باور کنم باور کردنت را
بزار باور کنم اعتماد کردنت را
به یقین رسیده بودم
خرابش نکن دوباره
بزار
فقط بزار &#8230;
.
.
.
.


۱ سال دیگه گنده تر(بزرگ تر) شد این دنیا مو وزوزی 
تولدت موبارکا باشه
شیرینی و کیک و اینا هم خواستی بفرسی یادت نره شیرینیای پارسال رو هم باشون بفرستی  

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><img style="border: 0pt none;" src="http://gashmardi.com/mohammadooh/b1.jpg" border="0" alt="" width="236" height="236" align="left" />بزار باور کنم باور کردنت را<br />
بزار باور کنم اعتماد کردنت را<br />
به یقین رسیده بودم<br />
خرابش نکن دوباره<br />
بزار<br />
فقط بزار &#8230;</p>
<p>.</p>
<p align="right">.</p>
<p align="right">.</p>
<p align="right">.</p>
<p align="right">
<p><div class="note"><div class="dropshadow"><div class="noteclassic"><br />
۱ سال دیگه گنده تر(بزرگ تر) شد این <a href="http://maasoo.blogspot.com/">دنیا </a>مو وزوزی <img src='http://mohammad.gashmardi.com/blog/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /><br />
تولدت موبارکا باشه<br />
شیرینی و کیک و اینا هم خواستی بفرسی یادت نره <a href="http://mohammad.gashmardi.com/1387/10/586/">شیرینیای پارسال</a> رو هم باشون بفرستی <img src='http://mohammad.gashmardi.com/blog/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p></div></div></div></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mohammad.gashmardi.com/1388/10/1169/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://mohammad.gashmardi.com/1388/10/1155/</link>
		<comments>http://mohammad.gashmardi.com/1388/10/1155/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 18:10:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohammad</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mohammad.gashmardi.com/?p=1155</guid>
		<description><![CDATA[عجب
تو دیگه خیلی &#8230;
خوشم میات ازت
خوب خودت رو میزنی به اون راه
میدونی که که من چیزی نمیگم و
تو هم عین خیالت نیست و
ازش رد میشی
هم من هم خودت میدونیم
که بعد اون سری بازم بودن از اون اشخاص و از این به بعد هم هستن و تو هم بدت نمیات که
هر چه بیشتر نزدیک تر میشی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><img style="border: 0pt none;" src="http://gashmardi.com/mohammadooh/love,stars,woman.jpg" border="0" alt="" width="248" height="171" align="left" />عجب<br />
تو دیگه خیلی &#8230;<br />
خوشم میات ازت<br />
خوب خودت رو میزنی به اون راه<br />
میدونی که که من چیزی نمیگم و<br />
تو هم عین خیالت نیست و<br />
ازش رد میشی<br />
هم من هم خودت میدونیم<br />
که بعد اون سری بازم بودن از اون اشخاص و از این به بعد هم هستن و تو هم بدت نمیات که</p>
<p>هر چه بیشتر نزدیک تر میشی بیشتر میری رو اعصابم<br />
داری زیاد از حد میای جلو<br />
ولی نگران نباش &#8230; دارم برات</p>
<p>تو و تو چی میگین این وسط که ادعای صمیمیت و دوستیتون میشه وحرفاتون مثه بادیه که در میکنین<br />
خوب جدیدا یاد گرفتی چه جوری حرص منو در بیاری<br />
فحش میدی .. مگه بار اولته که داری میل و کامت فحش میدی .. فحش بده جانم  به تخم چپ حافط اصلا &#8230; شایدم سعدی .</p>
<p align="right">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mohammad.gashmardi.com/1388/10/1155/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بوسه</title>
		<link>http://mohammad.gashmardi.com/1388/09/1135/</link>
		<comments>http://mohammad.gashmardi.com/1388/09/1135/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 21:00:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohammad</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mohammad.gashmardi.com/?p=1135</guid>
		<description><![CDATA[آخ که چه زیباست از تو جام گرفتن
و ز لب گرم تو بوسه های گوارا
.
.
.
.
.
.


تیر ۱۸, ۱۳۸۶
هزار بوسه ام بده
سپس صد
و
سپس هزار بیشتر !
.
.
زودی باش بوس کن
زوووود … !


تیر ۸, ۱۳۸۶
در شگفتم که از جان چه ماند
ان گاه که ماچ ها و بوسه ها پایان پذیرد !


مرداد ۷, ۱۳۸۶
بوسه رو نمیشود داد و پس نگرفت
و
گرفت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><img src="http://gashmardi.com/mohammadooh/busing.jpg" border="0" alt="" width="277" height="190" align="left" />آخ که چه زیباست از تو جام گرفتن<br />
و ز لب گرم تو بوسه های گوارا</p>
<p align="right">.</p>
<p align="right">.</p>
<p align="right">.</p>
<p align="right">.</p>
<p align="right">.</p>
<p align="right">.</p>
<p align="right">
<p><div class="note"><div class="dropshadow"><div class="noteclassic"><br />
تیر ۱۸, ۱۳۸۶</p>
<p><a href="http://mohammad.gashmardi.com/1386/04/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-2/">هزار بوسه ام بده<br />
سپس صد<br />
و<br />
سپس هزار بیشتر !</p>
<p>.</p>
<p>.<br />
زودی باش بوس کن<br />
زوووود … !</a><br />
</div></div></div><br />
<div class="note"><div class="dropshadow"><div class="noteclassic"><br />
تیر ۸, ۱۳۸۶</p>
<p><a href="http://mohammad.gashmardi.com/1386/04/%D9%85%D8%A7%DA%86/">در شگفتم که از جان چه ماند<br />
ان گاه که ماچ ها و بوسه ها پایان پذیرد !</a><br />
</div></div></div><br />
<div class="note"><div class="dropshadow"><div class="noteclassic"><br />
مرداد ۷, ۱۳۸۶</p>
<p><a href="http://mohammad.gashmardi.com/1386/05/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-3/">بوسه رو نمیشود داد و پس نگرفت<br />
و<br />
گرفت و پس نداد</a><br />
</div></div></div></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mohammad.gashmardi.com/1388/09/1135/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8230; + هلیله</title>
		<link>http://mohammad.gashmardi.com/1388/09/%d9%87%d9%84%db%8c%d9%84%d9%87/</link>
		<comments>http://mohammad.gashmardi.com/1388/09/%d9%87%d9%84%db%8c%d9%84%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 23:11:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohammad</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mohammad.gashmardi.com/?p=1097</guid>
		<description><![CDATA[خاطرات - خلبان کوچولو . نفرین های یک عدد ابجی . پارک ملت . حرفه ای . خنده ها و کل کل های شبونه . برو بینیما گفتنش . کافه نادری . پونک و صبحونه .
قبل کنکور - خوش بود . چرت و پرت گفتنا . مخ گوزیده شدنا . میلاد نامه ها . اون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>خاطرات </strong>- خلبان کوچولو . نفرین های یک عدد ابجی . پارک ملت . حرفه ای . خنده ها و کل کل های شبونه . برو بینیما گفتنش . کافه نادری . پونک و صبحونه .</p>
<p><strong>قبل </strong><strong>کنکور </strong>- خوش بود . چرت و پرت گفتنا . مخ گوزیده شدنا . میلاد نامه ها . اون تابلوهه رو دیوار شرکت .</p>
<p><strong>کنکور </strong>- خوب دادم ایفتیضاح .</p>
<p><strong>شب </strong><strong>بیداری </strong>- تراوین . اکواریوم . چت . فیلم . عکس . فیس بوک .</p>
<p><strong>هلیله </strong>- عکس . دماغ کشی . والیبال . سرویس دستشویی . جونور یابی . اس ام اس ِ وارده ی خیلی نامردی . وسط سفره نشستن . بالا رفتن از درخت واسه عکس گرفتن از پایین . شاخ گذاشتن اشتباهی واسه ورودی جدید .ناهار زیر بارون . صبحونه زیر بارون . میگماااا (رونوشت به میلاد) .</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="هلیله" src="http://gashmardi.com/mohammadooh/heleyle3.jpg" alt="" width="413" height="551" /></p>
<p>.<br />
<div class="note"><div class="dropshadow"><div class="noteclassic"><br />
پ.ن : ۴-۵ تا از عکسا از مجتبی و مریم و روزبه .. اسمتون گفتما بعد نگین عکسامون دزدیدین بدون ذکر نام :دی .<br />
</div></div></div><br />
<div class="note"><div class="dropshadow"><div class="noteclassic"><br />
پ.ن : اگه فیلم رو یادم بره بیارم واست نامردم بزار نامرد باشم تو ۶ تیکه شی .<br />
</div></div></div></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mohammad.gashmardi.com/1388/09/%d9%87%d9%84%db%8c%d9%84%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>33</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
