من اینجام
با شروعی دوباره با تلخی و خوشی این روز .
تلخی اش را به دوس میدارم چون سخت است دلم میخواد … به تو چه
خوشی اش رو هم دلم میخوات دوس بدارم ولی ترس از گذر باد دارم و همراه شدنش با باد .
باید فکر کرد و فکر کرد و همچنان فکر کرد و پیاپی به پوچی رسید… که شاید در اخر به چیزی رسید که بشه بهش گفت نتیجه و فحش خود داد تا بفهمی چی بود و چه شد که چنین بر سرم امد .
من اینجام
میگذرونم اون روزها رو
بدی و خوبی اش را فراموش نمیکنم و میسپارمش به خود .
و خود را به خود .


